|
شعری دیگر از عبدالحسین غلامیفرد بی آفتاب رویش شامم سحر نگردد ظلمت به سر نیاید پیدا قمر نگردد یا رب تو اینچنین ساز اقبال عاشقان را آن کو به دل خرامد دور از نظر نگردد بی جرعه ای زسعیش گر یک سبو سرشتند در کام می پرستان پر شور و شر نگردد بر ذات قدسی می آن را که اعتقاد است از خانقاه رحمت بی صرفه برنگردد هر گوشهء خرابات ناس و فلق ببندم شیطان به محفل انس تا رهگذر نگردد از درد ناصبوری در نای نی بنالم تا مدعی زحالم یک دم خبر نگردد جانا به سلسبیلت صد گونه ره نمودی دستم بگیر و خود بر ره بی خطر نگردد جامی ده عاشقان را ای پیر می پرستان تا زاهدش ز نفرت خون در بصر نگردد
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:38 توسط مدیر انجمن شعر باران |
|