|
مرگ گرداب سال هاي وحشت و ترس سالهاي پوچي و تباهي سالهاي بيهودگي ؛ در كوچه هاي بی فردا به راه افتادن واي ... چه لحظات مرگ آوري ... ؛ آنزمانكه گور - تنها آرام گاه تو - تنها چاره گاه تو خواهد بود چه شيرين است مرگ را در آغوش گرفتن بگزار آرام بگيرم من حتي از خودم بدم مي آيد و از تمام آدمهايي كه عاشق مي شوند و حتي ... از تمام آدمهاي خوب . بگزار آرام بميرم بگزار آرام بگيرم . از مجموعه اشعار " گرداب در گور "
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 13:44 توسط الف - گرداب |
تو بنیامین من بودی در این یوسف ندیدن ها ولی رفتی و من ماندم بدین محنت کشیدن ها مده واعظ دگر پندم چنان یعقوب تا کوری که کار عاشقان باشد نصیحت ناشنیدن ها شاعر : محمد باقری + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:39 توسط مدیر انجمن شعر باران |
شعری دیگر از عبدالحسین غلامیفرد بی آفتاب رویش شامم سحر نگردد ظلمت به سر نیاید پیدا قمر نگردد یا رب تو اینچنین ساز اقبال عاشقان را آن کو به دل خرامد دور از نظر نگردد بی جرعه ای زسعیش گر یک سبو سرشتند در کام می پرستان پر شور و شر نگردد بر ذات قدسی می آن را که اعتقاد است از خانقاه رحمت بی صرفه برنگردد هر گوشهء خرابات ناس و فلق ببندم شیطان به محفل انس تا رهگذر نگردد از درد ناصبوری در نای نی بنالم تا مدعی زحالم یک دم خبر نگردد جانا به سلسبیلت صد گونه ره نمودی دستم بگیر و خود بر ره بی خطر نگردد جامی ده عاشقان را ای پیر می پرستان تا زاهدش ز نفرت خون در بصر نگردد
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:38 توسط مدیر انجمن شعر باران |
اشعاری از طنّاز دیده بانی دست کج دو دست عده ای وقتی که کج شد دو پای خلق مستضعف فلج شد کلید قفل قشر کم در آمد حدیث(صبر،مفتاح الفرج)شد! *** خوش نام آنان که به کار خویشتن استادند هر کار بدی که می کنند آزادند در منطق بی منطقیان این دسته، از جمله ی خوش نام ترین افرادند! *** پیامک با خنده ی خود به غصه پاتک بزنیم کم طعنه به خنده های دلقک بزنیم چون دیدن تو مشکل شرعی دارد این وقت شبی بیا پیامک بزنیم!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 21:37 توسط مدیر انجمن شعر باران |
تقدیم به مادرم ؛خاکی ترین فرشته ی این عالم ؛ چه بگویم چگونه بگویم ؛ از آفتاب که وصفش با قلم نشاید و بر کاغذ نباید ؛ این دست های ناپاک گناه آلود چگونه بنویسند شرح بیداری های شبانه که بر مستی صد شراب آغشته بود ، و این زبان قاصر خاکی چگونه بگوید وصف شیرینی شهد جانت را که در تاریکی شب ها و روزگار با منش در میان گزاردی و بزرگترین درس ها را در آن نیمه شب ها دادی ، که بخواب فرشته ی پاک این زمین پلید آری بخواب دلبندم تا این زمین ناپاک دامنت را نیالوده ا ست ، ببند دلبندم این چشم های ملکوت دیده ات را و نیالودش بر رسوایی دیدار این زمین ؛ ولی افسوس و صد افسوس باز هم صد افسوس ای فرشته ی زمینی – مادر – من دنیا را از نگاه پاک تو دیدم و ... ماندم من مهربانی و محبت را در جلوه ی تو دیدم و ... ماندم و من شیرینی دنیا را با شهد جانت قیاسیدم و ... ماندم آه ... ولی مادر مرا ببخش چه قیاس ننگینی ، خورشید را با جانوران مردابی قیاس کردن ؛ در این روزگار تلخ و سیاه در ناتوانی دست ها و کلمات خاکی چگونه بگویم از خورشید چگونه بگویم از آفتاب فلق ؛ آری ... بهتر این است نگویم و نگویم ! تا دامان خورشید با ناپاکی کلمات ننگین زمینی نی آلودد ؛ آری ... بهتر ... این ... است ... !!! . الف – گـــــرداب + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 0:32 توسط الف - گرداب |
قطعه هايي از سروده هاي شاعر فداغي " بهمن باقري " اگر ماشین صد ملیونی اُمنی ***
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 23:27 توسط مدیر انجمن شعر باران |
ای که صاحب دلی و قامت رعنا داری به تماشای تو محوم که تماشا داری سر زلفین تو جوینده جنّات گرفت خود از آن روضه رضوان چه تمنا داری جانفزا عطری از آن جنبش لبهات دمید بیگمان درنفست روح مسیحا داری خدعه مدعیان درتو اثر بخش نبود یا که با بی خردان عزم مدارا داری دیدگان چون قدح لعل به خونابه کشم چه توقع ز می ناب مصفّا داری هربت ار سهمی ازآن خیل تنعم دارد تو همان گنج پراکنده به یکجا داری جام عشرت به کف وچنگ نگیرم به بغل مگر اسباب طرب را تو مهیّا سازی آنچه گفتم همه نقشی ست به دیوار خیال زان جمالی که دریغش همه از ما داری شعر از : عبدالحسين غلاميفرد منبع : ساحل شعر
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 22:39 توسط مدیر انجمن شعر باران |
بهار بهار و موسم خير و بناروُ دل ِ مردم سياين از قرص و دارو يكي كـُر داد ا َزند از دست خـِر درد يكي كـُر ليل ا َبازه از كمر درد يكي مرحم شُبو ا َ پاش ا َماله يكي شربتي وِيْخـُي دل ِ خالِه يكي صحرو بُـدُ ا َ سَرموُ كـُنـْدُ گـُپـُش كاش كاش و دستـُش بـَل بـَسُندُ قسمتي از شعر آقاي ... دوستان اين شعر از يكي از جووناي فداغيه كه ان شاالله پس از كسب اجازه از شاعر ، در آينده بطور كامل در وبلاگ قرار داده خواهد شد . + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 22:37 توسط مدیر انجمن شعر باران |
تقدیم به آخرین امید کدام مسئله ی حل نگشته باقی ماند شعر عاشقانه + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 14:27 توسط مرتضي شمالي (لاورستان ) |
چشمانت درگشت و گذار می شود چشمانت مشغول شکار می شود چشمانت دود از سر کائنات بر می خیزد وقتی که خمار می شود چشمانت **** دعای امروزی! تنها شده ام ! بلیط کیشی بفرست دلتنگ تو ام قروقمیشی بفرست این نصفه شبی زغیب دیشی بفرست *** تهدید وخواهش *** تشخیص بد تمام گفته هايم بي اثر بود گمانم طفلكي از بيخ كر بود سخن از عشق مي گفتم ولي او حواسش كاملاً جاي دگر بود بلندش كردم و رفتيم در باغ در آن جا نيز در فكر تبر بود سپس يك شاخه گل دادم به دستش دلم بسيار دنبال خطر بود هوا هم كم كمك تاريك مي شد و شب انگار فكر دردسر بود و من ياسين (1) می خواندم به گوشش (همان كه سابقاً مخصوص خر بود!) پس از يك جستجو در عمق موضوع كه باب ميل من از هر نظر بود مشخص شد كه از بد شانسي ما ، طرف با عرض پوزش يك پسر (2) بود ! ............... پانوشت: 1ـ كنايه از ياسين به گوش خر خواندن است. 2ـ بخشيدن از شماست، آخه اين روزها تشخيص دادن پسر از دختر واقعاً دشواره! *** سياست تمام هستي ام را با خودش برد دلم در گوشه اي افتاد و پژمرد رياست از سياست بو گرفته من از اين واژه ها حالم به هم خورد! *** ديده اي ؟! چيزهايي را كه من با چشم خويش ، ديده ام در شهر ! آيا ديده اي ؟ زشت و زيبا هر كجا باشد، ولي زشت ها را گاه يك جا ديده اي؟! آدم مسوولِ خوش قولي بگو، اتفاقي اين طرف ها ديده اي؟ بر سر تقسيم بيت المال، گاه عده اي در حال دعوا ديده اي؟ در ميان سفره ي بي چاره ها |